تا با غم عشق آشنا گشتيم
شاعر : عطار
| از نيک و بد جهان جدا گشتيم | | تا با غم عشق آشنا گشتيم | | از هستي خويشتن فنا گشتيم | | تا هست شديم در بقاي تو | | بر کل مراد پادشا گشتيم | | تا در ره نامرادي افتاديم | | تا جمله به جملگي تورا گشتيم | | زان دست همه جهان فرو بستي | | مستغرق سر کبريا گشتيم | | يک شمه چو زان حديث بنمودي | | در عالم عشق مقتدا گشتيم | | زانگه که به عشق اقتدا کرديم | | اين خود چه سخن بود کجا گشتيم | | اي دل تو کجايي او کجا آخر | | گفتيم مگر که کيميا گشتيم | | عمري مس نفس را بپالوديم | | ناچيز شديم و چون هوا گشتيم | | چون روي چو آفتاب بنمودي | | سرگشته چو چرخ آسيا گشتيم | | چون تاب جمال تو نياورديم | | در زير زمين چو توتيا گشتيم | | چون محرم عشق تو نيفتاديم | | هرچند که نا اميد وا گشتيم | | نوميد مشو درين ره اي عطار | |
تازه های مقالات
ارسال نظر
در ارسال نظر شما خطایی رخ داده است
کاربر گرامی، ضمن تشکر از شما نظر شما با موفقیت ثبت گردید. و پس از تائید در فهرست نظرات نمایش داده می شود
نام :
ایمیل :
نظرات کاربران
{{Fullname}} {{Creationdate}}
{{Body}}